در قطب شمال، گرگ‌ها را این گونه شکار می‌کنند:

روی تیغه‌ی برنده مقداری خون می‌ریزند و آن را در قالب یخی قرار داده و در طبیعت رها می‌کنند. گرگ آن را می‌بیند و یخ را به طمع خون لیس می‌زند. یخ روی تیغه کم کم آب می‌شود و تیغه تیز، زبانِ کرخت و بی‌حس شده گرگ را می‌برد. گرگ خون بیشتری می‌بیند و به تصور این که شکار و طعمه خوبی پیدا کرده بیش‌تر لیس می‌زند، اما نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری‌ناپذیر، دارد خون خودش را می‌خورد.

و بالاخره آن‌قدر از آن گرگ زبان بسته خون می‌رود تا به دست خودش کشته می‌شود؛ نه گلوله‌ای شلیک می‌شود، و نه حتی نیزه‌ای پرتاب، اما گرگ با همه غرورش سرنگون می‌شود.

فقط از گرگ‌ها نگوییم! سری هم به خودمان بزنیم که ممکن است طمع، شهوت، پول، قدرت، تکبّر، حبّ جاه و مقام و فخر فروشی، ما را چون گرگ‌ها به چنان سرنوشتی گرفتار کند! نه گلوله‌ای و نه نیزه‌ای، هلاکت به دست خودمان!

 

منبع: خانه خوبان، شماره 74 و 74، اسفند 93 و فروردین 94، صفحه 54

/ 1 نظر / 5 بازدید
آشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنا

در حيوانات و رفتارشان عبرت هايي هست!! مثلا در نحوه اهلي كردن بازشكاري، در رفتار جوجه تيغي هنگام مواجهه با آتش، در طرز شكار ميمونها در قطب جنوب، در.... اهل حكمت مانند ابن سينا در طبيعيات فلسفه، از اين حرفها زياد گفته اند... همين جناب حسن زاده آملي حفظه الله هم گاهي از اين موضوعات براي بيان حقايق ديني و معرفت نفس بهره مي گيرد...